محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3946
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« شمشيرهاى هندى چنين است « كه دم آن كند مىشود « اما گاه باشد كه زنجير را ببرد » ورقاء ، همان ورقاء پسر زهير بن جذيمه عبسى بود كه خالد بن جعفر را با شمشير بزد ، خالد بر پدر وى زهير افتاده بود و با شمشير او را زده بود ، ورقاء بيامد و ضربتى به خالد زد كه كارى نساخت . و ورقاء شعرى گفت به اين مضمون : « زهير را زير خالد بديدم « و با شتاب بيامدم « روزى كه به خالد ضربت زدم « دستم شل شده بود « و آهن سخت وى را از من محفوظ داشت » فرزدق در همين مورد شعرى ديگر گفت به اين مضمون : « آيا كسان شگفتى مىكنند كه من « بهترين آنها را خندانيدهام « يعنى خليفهء خدا كه به وسيلهء او باران طلب مىكنند « پس زدن شمشير در حضور پيشوا « از ترس و حيرت نبود « بلكه تقدير آن را عقب انداخت » ابو بكر بن عبد العزيز گويد : سليمان بن عبد العزيز در تشييع جنازه اى حضور داشت ، جنازه را در كشتزارى به خاك كردند ، سليمان از خاك كشتزار بر مىداشت و ميگفت : « چه خاك خوبى است ، چه خوشبو است . » گويد : يك جمعه نگذشت - يا چيزى نظير اين گفت - كه پهلوى آن قبر به خاك رفت .